
پسرک دوست داشتنی ام تو ازین جعبه جادویی نوع خاصی از برنامه ها رو ترجیح میدی و اون هم تبلیغاته!!![]()
صبح که از خواب پا میشی میری تلویزیون رو روشن می کنی و همه شبکه ها رو چک میکنی اگر هیچکدوم تنلیغات نداشت میری دنبال کار خودت ولی به کسی اجازه نمیدی تلویزیون رو خاموش کنه؛ در واقع همین جور که بازی می کنی حواست به تلویزیونه به محض اینکه آهنگ شروع تبلیغات رو بشنوی مشغول هر کاری باشی اون رو رها می کنی و مثل برق و باد می آیی جلوی تلویزیون. در این فاصله هرازچند گاهی دوباره میای و شبکه های مختلف رو چک می کنی تا مبادا شبکه دیگری تبلیغات داشته باشه و تو نبینی.
من نمیدونم این تبلیغات چی داره که تو اینقدر عاشقشی و اینقدر هم با دقت میبینی. اکثر این تیزرهای پر تکرارو هم که حفظی. تازه شبا که خوابت نمیبره اونا رو با خودت مرور می کنی مثلا چند شب پیش هی تو رخت خوابت وول می خوردی ومی گفتی "هشتِ هشتِ هشتادو هشت مشهد منتظر شما هستیم" یا "آموزشگاه علوی در سراسر کشور"![]()
هفته پیش هم که خونه خاله بودیم؛ خاله یه کتاب کمک آموزشی گاج دستش بود تا برای شاگرداش سوال طرح کنه. تا نوشته روی کتابش رو دیدی با شوق فریاد زدی "گاج گروه آموزشی جوکار"
چند روز پیش هم داشتی توی کمد اسناد رو به هم میریختی تا چشمت به یه دفترچه حساب بانک مسکن افتاد گفتی "بانک مسکن به فردایی بهتر می اندیشد"![]()
چند وقتیه برات چیزی ننوشتم. نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشما ولی راستش یه خورده نوشتن برام سخته. این چهار ماهی را که تعطیل و توی خونه بودم سعی کردم تمام وقتم را برای تو بذارم تا اون فاصله ای که احساس میکردم بین من و تو افتاده از بین بره و تو دیگه منو مامان خودت بدونی نه مامان جون رو!!!
البته بعد از این همه تلاش شبانه روزی تو هنوز منو "خاله" صدا می زنی. درین مورد هم فکر میکنم علت اصلیش این باشه که تو خیلی دوست داری مثل پسر خاله ات "امیر" باشی و چون اون به من می گه خاله تو هم دوست داری منو خاله صدا بزنی. آخه یه موقع هایی هم که میری خونه عمه به تقلید از "زهرا" من و بابایی تا یه مدتی دایی و زن دایی هستیم!!! از دست تو پسرک بازیگوش![]()
امروز 29 فروردین تولد دو سالگی توست. تو امروز وارد فصل جدیدی از زندگیت میشی و از حالت شیرخوارگی خارج میشی و پا به دوران کودکی میذاری. البته تو الآن نزدیک به چهار ماه است که دیگه شیر نمیخوری. مامانی نمیدونم چی بگم فقط از صمیم قلب برات آرزوی سلامتی و شادی میکنم.
اوایلی که تو به دنیا اومده بودی استاد گرامی من به دیدنمون اومدند و گفتند بچهتون روز 29 فروردین که روز ارتش است به دنیا اومده؛ ایشاا... جزء ارتش امام زمان باشه. این دعای زیبای ایشون من رو شاد کرد و من هم امروز و همیشه زندگیت همین دعا رو برات میکنم. عزیز دل مامان خیلی دوست دارم.

محمدحسین در تعطیلات نوروز در شهر تاریخی نایین. لازم به ذکر است مامانی در پشت تنه درخت او را گرفته....
این قدر این متخصصان تعلیم و تربیت توصیه میکنند آموزش کودکان باید طبق اصول صورت بگیره واقعاً حق دارند. چون اگر همینطوری و فله ای بخواهید مطالب رو توی ذهن بچهها جای بدید ممکنه نتایج غیرمنتظرهای بگیرید. نمونهاش این محمدحسین شیرین ماست.
- پسرم؛ بگو ببینم اسمت چیه؟ محمدآقا آره؟ اسمت چیه؟
- مَمَ آخا.
- آفرین گلم. حالا بگو ببینم اهل کجایی؟ اهل نایینی* آره؟ بگو اهل نایین. اهل کجایی؟![]()
- نایین.
- آفرین. چه پسر باهوشی دارم من.![]()
دو سه روز بعد
- پسرم بگو ببینم اهل کجایی؟
- نایین.
- آفرین. اسمت چیه؟
- نایین
- نه، اسمت. محمدآقا اسمت چیه؟ ![]()
- نایین.
- ...![]()
- نایین
- ...![]()
- نایین
- ![]()
چند روز بعدتر
- پسرم! اسمت چیه؟
- نایین آخا.
- ...![]()
چند روز بعدترتر.
- پسرم صلوات بفرست.
- الا هومَ صللا مَمَ آخا و آلی ...
- ....
*نایین شهری است در استان اصفهان. با اینکه محمدحسین در طول عمرش چند روزی رو بیشتر در نایین نبوده . اما بابایی به طرز عجیبی اصرار داره او سرزمین آبا و اجدادیش رو همیشه وطن اصلی خودش بدونه. و البته این افتخار بزرگیه!!![]()